هندوانه تازه؟
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩  

[روح هندوانه به خواب شما آمده است و برایتان یک پیغام دارد:]

اینجا رو کی می‌نویسه؟ چه آدم باحالیه متفکر


 
ahmadinejad president of iran
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸  

برای کمک به این بمب گوگلی، اینجا را بخوانید و دستوراتش را اجرا کنید:

http://googlbomb.blogspot.com/2009/08/blog-post.html

 

من هم آن‌جا را خواندم و دستوراتش را این بغل اجرا کردم!


 
مرگ هندوانه
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸  

سلام،

اومدم تا رسما مرگ یک قاچ هندوانه رو اعلام کنم. به همین مناسب مجلس ختمی در ...

و هم‌چنین تولد کافه اقتصاد رو تبریک بگم! همون بلاگ گروهی که می‌گفتم درباره اقتصاد داریم می‌نویسیم...

مطلب اولش هم راجع به مقایسه ادبیات و اقتصاده که خوراک بهاره!

در ضمن، همون طور که مرده‌ها بعد از مرگ تا یه مدت به خواب اطرافیان می‌آند و راه رو  نشون می‌دند، اینجا هم شاید تا چند وقت بعد از مرگش از این جور پست‌های اطلاع‌رسانی و الهام‌بخش بیاد. پس فعلا از خبرخوانتون حذفش نکنید!

خداحافظ بای بای


 
شاید یک وقتی، یک جایی...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۸  

اینجا دارد می‌میرد. دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. دیگر می‌خواهم کرکره‌هایش را پایین بکشم و بروم سراغ یک کار بهتر. می‌خواهم این‌جا را به زودی تعطیل کنم.

البته داریم با تعدادی از دوستان بلاگی گروهی با موضوعات اقتصادی، منتها به زبانی غیرتخصصی و جالب برای کسانی که با این علم آشنا نیستند راه می‌اندازیم که به زوری پیوندش را در اینجا می‌گذارم.

نمی‌دانم. شاید یک وقتی، یک جای دیگر دوباره نوشتن شخصی را شروع کنم. ولی مطمینم که دیگر به این صورت نخواهد بود. شاید وقتی دوباره بنویسم که بدانم چه بنویسم و چگونه بنویسم و برای که بنویسم. شاید هم دیگر هیچ‌وقت ننویسم. خدا را چه دیده‌اید؟

خلاصه اگر بدی‌ای چیزی دیدید ما را حلال کنید.

ضمنا این‌جا را هم به علت تغییر شغل به حراج می‌گذارم. سرقفلی این ملک با قیمتی بسیار مناسب به فروش می‌رسد.




 
وقتی ساعت‌ها برای چه کسی برای همیشه یک ساعت به عقب کشیده شد...؟
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۸  

روزی روزگاری شهری بود که مردم آن شهر هر شش ماه یک بار ساعت‌ها را یک ساعت جلو عقب می‌کردند. یعنی آخر شش ماه اول سال، ساعت‌ها را یک ساعت عقب می‌کشیدند، و در پایان سال (آخر شش ماه دوم) دوباره ساعت‌ها را یک ساعت جلو می‌کشیدند. (خودتان می‌دانید دیگر! فقط خواستم یادآوری کرده باشم.)

مردم این شهر با خوبی و خوشی زندگی می‌کردند، تا این که ... روزی ... مردی پیدایش شد و این عمل آن‌ها را با منطق صادقانه «پادشاه لخت است» آن کودک آن داستان (که تا به حال صد بار شنیده‌اید) به چالش کشید و گفت «ایهاالناس! این چه کاری است که می‌کنید؟ آخر تا به حال فکر کرده‌اید که چرا چنین می‌کنید؟ بل وجدنا علیه آبائنا که نشد منطق آخر!»

مردم شهر ناگهان به خود آمدند و ناله دردادند و فغان سردادند. که وامصیبتا! ما در چه گمراهی مبینی بودیم و خود نمی‌پنداشتیم. بل این جهل مرکب که می‌گویند حکما همین است.

و این شد که در پایان شش ماه اول آن سال دیگر ساعت‌ها به عقب کشیده نشد. (و  این را هم داخل پرانتز بگویم که آن مرد روشنگر هم به خاطر این مهرورزی‌اش یک جایی به مقام ریاست رسید.) چند سالی به همین منوال به خوبی و خرمی گذشت، تا این که ناگهان در یک سال هر چه مصیبت بود بر سر آنان نازل شد: باران زهر از آسمان بارید، فاصله خورشید با زمین نصف شد به طوری که همه کلی گرمشان شد، جای روز و شب عوض شد، و ملخان به جان مزارع ایشان اوفتادند.

وقتی دیگر مردمان داشت جانشان به لبشان می‌رسید، ناگهان کودکی در بغل مادرش فریاد برآورد که: این ها همه تقصیر آن مرد رییس‌نما است که سنت ما را بر هم زد. بل خدایان بر ما از این بدعت خشم گرفته و بر ما عذاب نازل کرده‌اند. مادر هر چه تلاش کرد کودکش را ساکت کند نشد که نشد و دیگر همه شنیده‌بودند. ناگهان همگان  زیر لب با خود گفتند: هان! راست می‌گوید بچه! همه‌اش تقصیر آن یارو است و تقصیر آن است که ساعت‌ها را دیگر مثل سابق جلو عقب نمی‌کنیم.

با پخش شدن این خبر، مردمان شهر خشمگینانه به سمت خانه آن مرد یورش بردند تا او را قربانی کرده و به خدایان تقدیم کنند (و در این راه از عوامل گشت ارشاد و طرح امنیت اجتماعی البته استفاده کردند). رسم قربانی آن جماعت هم به این صورت بود که ابتدا دو چشم طرف را از حدقه درآورده، پخته و به طرف می‌دادند تا بخورد. سپس او را از گوش‌هایش آویزان می‌کردند تا گوش‌هایش کنده شود. بقیه‌اش را هم نمی‌گویم تا حالتان به هم نخورد.

اما با رسیدن به در خانه آن مرد، خانه را خالی یاقتند و دانستند که: ای دل غافل! طرف  از دانشگاه بوستون پذیرش اقتصاد گرفته و رفته ‌است. و این شد که ناامید و دست از پا درازتر بازگشتند. اما تصمیم گرفتند که از آن سال دوباره سنت سابق ساعت جلو/عقب را اجرا کنند. و همان کار را هم کردند. و آن سال در پایان شش ماه اول ساعت‌ها را یک ساعت به عقب کشیدند.

و همان شد که دیگر از آن به بعد دوباره نعمت و فراوانی به آن شهر بازگشت و همه خوشحال و خرسند به خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند و آن مرد سنت‌شکن‌ را هم اصلاً بن کل فراموش کردند.

اما درباره آن مرد رییس‌نمای دروغ که این بلاها را باعث شده بود: در آن دانشگاه همه درس‌هایش را می‌افتاد و دچار افسردگی حاد شده‌ بود. تا این که یک روز خواب دید که او را از دانشگاه اخراج کرده‌اند و او جول و پلاسش را جمع کرده‌است و به سمت دیارش بازمی‌گردد. در راه بازگشت از خستگی به خواب می‌رود. در خواب می‌بیند که او را از دانشگاه اخراج کرده‌اند و او جول و پلاسش را جمع‌می‌کند و سمت دیارش می‌شتابد. در راه از فرط خستگی به خواب می‌رود و خواب می‌بیند که او را از دانشگاه اخراج کرده‌اند...


 
نرخ ترجیح زمانی از دیدگاه حضرت حافظ
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧  

 

 

حافظا، تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟

 

توضیح:نرخ ترجیح زمانی، پارامتری رفتاری در اقتصاد است که ارزش زمانی پول را تعیین می‌کند. یعنی مثلاً ۱۰۰۰ تومان امروز از ۱۰۰۰ تومان فردا با ارزش‌تر است. چرا؟ به خاطر تورم؟ نه. چون ممکن است تورم صفر باشد. به خاطر این که مجموعه کارهایی که شما با ۱۰۰۰ تومان فردا می‌توانید انجام دهید زیرمجموعه‌ای است از مجموعه کارهایی که امروز با آن پول می‌توانید انجام دهید. به نرخی که با موکول کردن مصرف به آینده مطلوبیت شما کاهش پیدا می‌کند «نرخ ترجیح زمانی» یا «نرخ عشرت امروز به فردا» گفته می‌شود.

همان طور که ملاحظه شد، ایده‌های این مفهوم نسبتاً مدرن اقتصادی به دوران لسان‌الغیب، و بلکه قبل‌تر بازمی‌گردد!


 
اوهام
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧  

... اسم یه گروه موسیقیه که نوعی موسیقی تلفیقی رو ارایه داده که برای من خیلی جالب بود. قبل از این که ادامه بدم لینک یکی از آهنگ‌هاش رو اینجا می‌ذارم تا تا دارید  بقیه متن رو می‌خونید دانلود بشه.

لینک آهنگ درویش

ببخشید بلد نبودم آهنگ واسه بلاگ بذارم! در ضمن می‌دونم که درست نیست کار هنری مردم رو این طوری پخش کرد. اما اولا کیفیتش رو کم کردم تا حظ کامل رو از آهنگ نبرید و برید بخرید کیفیت خوبش رو (و هم این که حجمش واسه دانلود کم شه) و هم این که به عنوان تبلیغ کار دیگران اشکال نداره!

آها، در مورد سبک کارشون، می‌شه گفت راکه، ولی وسطش از سازهای سنتی مانند سه‌تار و این‌ها استفاده کرده، و واسه همین تلفیقی به حساب می‌آد.  آهنگ‌هاش تند و هیجان‌انگیزه و شعرهاش هم همش کار حافظ‌ مولوی ایناس. که این یعنی این که خیلی باکلاسه پس. (ببخشید، می‌دونم گند زدم با این مرور (review) نوشتنم. باشه. دیگه ادامه نمی‌دم.)

ولی کلا بگیرید گوش بدید. خوبه. یه کم می‌روید تو اوهام و حال و هوای خوبی بهتون دست می‌ده. درست مثل یک درویش!


 
کربلا
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧  

هفته آینده پدر و مادر گرام تشریف خواهند برد سفر کربلا، خیر است انشاءالله.

با شنیدن جمله‌ی فوق در مورد پدر و مادر، سه گونه پسر، سه نوع اندیشه (بی‌درنگ) به ذهنشان خطور خواهد کرد:

۱- پسرهای خوب (نماد فرشته): خوشا به حالشان! کاش ما نیز به این سفر زیارتی نائل می‌گشتیم. آه، بارالها! چه حیف گشت!

۲- پسرهای معمولی (نماد خنثی): بدیش اینه که یک هفته از ناهار و شام خبری نیست. خوبیش اینه که ماشین یه هفته دست خودمونه.

۳- پسرهای بد (نماد شیطان): هورا! یک هفته خونه‌ی ما مکانه!!

حال این که من در هفته آینده در کدام غاطیقوری (category) خواهم گنجید، بستگی به چرخش فلک خواهد داشت، که در آن زمان قمر در کدام مقام باشد، در عقرب یا مقامی دگر. شما دعا بفرمایید تا تاس فلک گزینه‌ای که به صلاحمان است را برایمان بریزاد.


 
تکنولوژی، کنکور، و ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٧  

پیش‌نوشت: کنکوری‌های طفلکی (یا همون بدبخت خودمون) پس‌فردا اینا کنکور دارند. نظرتون چیه واسشون یه مراسم «روحیه‌دهون» بذاریم؟ حالا یا قبل کنکور، یا بعدش که خراب کردند، تا دچار افسردگی نشند و خودکشی نکنند.

نوشت: چند روز اینترنتم قطع بود، زندگی برام داشت مشکل می‌شد. تعجب می‌کنم قبلش چطوی با دایل‌-آپ زندگی می‌کردم. آیا این نمونه‌ای از آن‌چه آن را «تکنولوژی‌زدگی» می‌نامند به حساب می‌آید آیا؟! آیا تکنولوژی انسان‌ها را ضعیف‌تر کرده است؟ به نحوی که  جان انسان امروز حتی بدون تکنولوژی‌های لوکسی مانند موبایل و اینترنت و وبلاگ و ... در معرض خطر قرار می‌گیرد؛  آتش و چرخ و ... پیش‌کش!

به نظر من نه! بلکه انسان امروز قوی‌تر شده است. چون با قدرت خلاقش، در واقع حواسش را گسترش داده‌است. الان مثلاً موبایل باید حس نهم، دهم ما باشد. که طبیعی است اگر آن را از ما بگیرند انگار کر و لال شده‌ایم. اگر اینترنت نداشته‌ باشیم انگار خنگ و کودن شده‌ایم. و این قدرت ما است، نه ضعف ما! در واقع اجتماعی بودن انسان باعث شده که «فرد»ها به تنهایی خیلی ضعیف باشند، و در مقابل «جامعه» نماد قدرت تمام و کمال نوع بشری باشد. و همه‌ی این حواس اضافی در بستر جامعه دست‌یافتنی و معنادار می‌شود، و نه در فردیت انسان‌ها. پس: من تکنولوژی را دوست دارم!

این بود منبر امروز ما، والسلام و علیکم و رحمت‌ا...

پی‌نوشت به قصد حاشیه‌سازی و جنجال‌برانگیزی: دوستان، من از دست رفتم. خدا نگه‌دار بای بای


 
ارضای حس خشونت
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧  

همون طور که حتماً همه‌تون می‌دونید پدر فروید دو تا غریزه مهم رو برای آدم قایل بود: یکی خشونت و دیگری آن کار دیگر. (البته بگذریم از این که از تئوری ایشون مخصوصاً تو ایران بد برداشت شده و ایشون منظورشون خیلی کلی‌تر از یک عمل خاص بوده، که توضیحش خودش پست جداگانه‌ای می‌طلبه).

اما در مورد اولی (که به نظر ایشون از نظر اهمیت دومیه) یعنی «خشونت»، می‌شه دید که آدم‌ها واقعاً بهش احتیاج دارند. پدران ما، یعنی انسان‌های اولیه‌، مجبور بودند برای حفظ جان خودشون و خانوادشون، به انواع خشونت‌ها دست بزنند. و به این ترتیب این حس باعث بقای نسل انسان شد. اما با این که انسان متمدن ظاهراً دیگه نیازی به این حس نباید داشته باشه، اما این نیاز در ژرفای کروموزوم‌هاش حک شده و هنوز باید یک جوری اون رو ارضا کنه.

به خاطر همینه که هنوز هم شاهد پرطرفدار بودن فیلم‌های خشن، ورزش‌های خشن، رفتارهای خشن در خانواده و جامعه، و جنگ‌ها هستیم.

حالا ما چگونه باید این نیاز درونی‌مان را به شکلی مشروع برآورده کنیم؟ من انیمیشن‌های Happy Tree Friends رو پیشنهاد می‌کنم!! اگه ندیدید کافیه یک قسمتش رو ببینید تا به آرامش حاصل از ارضای این حس فروخورده‌تون برسید!

پی‌نوشت: اگر دنبال راهکاری برای «آن کار دیگر» هستید، باید بگم که هنوز به راه حل مشروعی براش نرسیدم. پس لطفا سوال نفرمایید. حتی شما دوست عزیز خنثی

 

Happy Tree Friends