روزی روزگاری شهری بود که مردم آن شهر هر شش ماه یک بار ساعتها را یک ساعت جلو عقب میکردند. یعنی آخر شش ماه اول سال، ساعتها را یک ساعت عقب میکشیدند، و در پایان سال (آخر شش ماه دوم) دوباره ساعتها را یک ساعت جلو میکشیدند. (خودتان میدانید دیگر! فقط خواستم یادآوری کرده باشم.)
مردم این شهر با خوبی و خوشی زندگی میکردند، تا این که ... روزی ... مردی پیدایش شد و این عمل آنها را با منطق صادقانه «پادشاه لخت است» آن کودک آن داستان (که تا به حال صد بار شنیدهاید) به چالش کشید و گفت «ایهاالناس! این چه کاری است که میکنید؟ آخر تا به حال فکر کردهاید که چرا چنین میکنید؟ بل وجدنا علیه آبائنا که نشد منطق آخر!»
مردم شهر ناگهان به خود آمدند و ناله دردادند و فغان سردادند. که وامصیبتا! ما در چه گمراهی مبینی بودیم و خود نمیپنداشتیم. بل این جهل مرکب که میگویند حکما همین است.
و این شد که در پایان شش ماه اول آن سال دیگر ساعتها به عقب کشیده نشد. (و این را هم داخل پرانتز بگویم که آن مرد روشنگر هم به خاطر این مهرورزیاش یک جایی به مقام ریاست رسید.) چند سالی به همین منوال به خوبی و خرمی گذشت، تا این که ناگهان در یک سال هر چه مصیبت بود بر سر آنان نازل شد: باران زهر از آسمان بارید، فاصله خورشید با زمین نصف شد به طوری که همه کلی گرمشان شد، جای روز و شب عوض شد، و ملخان به جان مزارع ایشان اوفتادند.
وقتی دیگر مردمان داشت جانشان به لبشان میرسید، ناگهان کودکی در بغل مادرش فریاد برآورد که: این ها همه تقصیر آن مرد رییسنما است که سنت ما را بر هم زد. بل خدایان بر ما از این بدعت خشم گرفته و بر ما عذاب نازل کردهاند. مادر هر چه تلاش کرد کودکش را ساکت کند نشد که نشد و دیگر همه شنیدهبودند. ناگهان همگان زیر لب با خود گفتند: هان! راست میگوید بچه! همهاش تقصیر آن یارو است و تقصیر آن است که ساعتها را دیگر مثل سابق جلو عقب نمیکنیم.
با پخش شدن این خبر، مردمان شهر خشمگینانه به سمت خانه آن مرد یورش بردند تا او را قربانی کرده و به خدایان تقدیم کنند (و در این راه از عوامل گشت ارشاد و طرح امنیت اجتماعی البته استفاده کردند). رسم قربانی آن جماعت هم به این صورت بود که ابتدا دو چشم طرف را از حدقه درآورده، پخته و به طرف میدادند تا بخورد. سپس او را از گوشهایش آویزان میکردند تا گوشهایش کنده شود. بقیهاش را هم نمیگویم تا حالتان به هم نخورد.
اما با رسیدن به در خانه آن مرد، خانه را خالی یاقتند و دانستند که: ای دل غافل! طرف از دانشگاه بوستون پذیرش اقتصاد گرفته و رفته است. و این شد که ناامید و دست از پا درازتر بازگشتند. اما تصمیم گرفتند که از آن سال دوباره سنت سابق ساعت جلو/عقب را اجرا کنند. و همان کار را هم کردند. و آن سال در پایان شش ماه اول ساعتها را یک ساعت به عقب کشیدند.
و همان شد که دیگر از آن به بعد دوباره نعمت و فراوانی به آن شهر بازگشت و همه خوشحال و خرسند به خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند و آن مرد سنتشکن را هم اصلاً بن کل فراموش کردند.
اما درباره آن مرد رییسنمای دروغ که این بلاها را باعث شده بود: در آن دانشگاه همه درسهایش را میافتاد و دچار افسردگی حاد شده بود. تا این که یک روز خواب دید که او را از دانشگاه اخراج کردهاند و او جول و پلاسش را جمع کردهاست و به سمت دیارش بازمیگردد. در راه بازگشت از خستگی به خواب میرود. در خواب میبیند که او را از دانشگاه اخراج کردهاند و او جول و پلاسش را جمعمیکند و سمت دیارش میشتابد. در راه از فرط خستگی به خواب میرود و خواب میبیند که او را از دانشگاه اخراج کردهاند...